حكيم زجاجى

753

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

به صالح چنين گفت دستور پير * كه اى عاصى و فاسق و كندوير تو عاصى و باب تو عاصى مدام * نهادى بر راه ما نيز دام درآويخت صالح به دستور و گفت * كه با خاك خواهم تو را كرد جفت برون رفت از پرده آوازشان * بدانست هرناكسى رازشان كشيدند تركان كمين تيغ تيز * برفتند در پرده دل پرستيز چو معتز چنان تير و شمشير ديد * جهان اندر آن دم زبر زير ديد ز بيم سر خويشتن ذو فنون * به زير آمد از تخت و شد در درون بفرمود صالح به تركان خويش * كه دستور را شد دل و ديده ريش كشيدند از خانه بيرون به درد * جگرخسته و عاجز و روىزرد شكستند دندان سرور به مشت * همان چون بر و كتف و پهلو و پشت به مستوفى و مشرف نامدار * فراوان زدند از يمين و يسار سه تن را ز ديوانيان بسته دست * ببردند حيران به كردار مست سوى خان صالح‌كشان و نژند * نشاندند از پاى و كردند بند فرستاد معتز به صالح پيام * كه تيغ جفا برمكش از نيام مرنجان فزون ز اين وزير مرا * نگهدار وقع سرير مرا به من بخش آن مرد را كامران * تو به دانى اى مير يا ديگران سرافراز صالح كه بد شيرمرد * ز معتز شفاعت اجابت نكرد كشيد آن سران را نگون بر درخت * پس آن‌گه بفرمود تا چوب سخت زدند و برآمد خروش و فغان * به ناله فتادند همچون مغان بدادند چندان‌كه زر داشتند * غلامان شه جمله برداشتند همه خواسته ز آن سران بستدند * از آن پس كشان چوب بىمر زدند سرافراز معتز وزير دگر * بياورد و بنشاند خسته‌جگر چو تركان از آن‌گونه كردند كار * نبودند ايمن بر آن شهريار همان صالح از معتز انديشه كرد * درون را از انديشه چون بيشه كرد فراكرد چندى ز تركان پير * كه رفتند پنهان به نزديك مير بگفتند با ما ، درم صد هزار * بده تا برآيد ز صالح دمار چنين داد معتز به تركان جواب * كه اين كشتن صالح آمد صواب